علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

عکسهای متفرقه

بعد از اینکه از مشهد برگشتیم مامان جون اینا اثباب کشی داشتن مامان جون طوبی هم به من گفته بود که اصلا نرم اونجا واسه کمک  آخه میگفت با حضور شما وروجک خان زبل کارها نه تنها که تمام نمیشه بلکه چندین برابر میشه ما هم طبق دستو عمل کردیم ولی طاقت نیاوردیم و آخراش رفتیم اینم سندش.... بازیه این روزات که جدیدا یاد گرفتی نمیدونم از کجا اینه ...  "دتییییییی" گاهی وقتا هم همه ی توپ کوچولوهاتو میریزی تو سبد و میشینی توش اینجوری و بیشتر اوغات سوار بر اسب بدنبال مادر از این طرف به آن طرف عزیزم که خیلی حوصلت سر میره وقتی مامانی کار داره و گاهی هم با بالشتا بازی میکنی اینجا مثلا میخوای بخوابی و اون ...
4 مرداد 1393

سفر به مشهد

12 تیر توی ماه رمضان بود که با مادر جون فرشته و عمو وبابا بزرگ وعمه اینا و خاله سمیرا اینا و مامان جون طوبی بلیط قطار گرفتیم واسه مشهد اولین باری بود که سوار قطار میشدیم.بابا جون حمید و دایی محمد هم نیومدن دایی که سر کار بود و بابا جونم چون کمر وگردنش خیلی درد میکرد باهامون نیومد . ولی گفت شاید خودم بعد با هواپیما بیام پیشتون. شما قند عسلم دقیقا شب قبل از سفر تب کردی و منم میدونستم که واسه دندونای خوشگلته ولی کلی حالمون گرفته شد دیگه ...... سوار قطار که شدیم شما هنوز تب داشتی و منم بهت استامینوفن میدادم از دهن و چشمتم که مدام آب میومد واسه همین خیلی بیقراری میکردی ایستگاه اول که قطار وایساد بابا تو رو با خودش پایین برد تا حال و هوات ع...
1 مرداد 1393

مادرانه...

این متن و یه جایی خوندم (یعنی توی یکی از پستای دوستم ساناز جون که  با اجازش کپی کردم )خیلی خوشم اومد گفتم واست بزارم شاید بعدها که میخونیش به دردت بخوره و یه تلنگری تو یه سری موقعیتها واست باشه...   به کلینیک  خدا  رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا  فشار خونم را گرفت، معلوم شد که   لطافتم  پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه  اضطراب  نشان داد. آزمایش ضربان  قلب  نشان داد که به چندین گذرگاه  عشق  نیاز دارم، تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود ...  و آنها...
27 تير 1393

باغ ارم

جمعه ی هفته پیش میشه 23 خرداد 93 زنگ زدم به دایی محمد و گفتم اگه کار نداره دوربینشو بیاره و چند تا عکس خوب ازت بگیره  تو هم تا تونستی اونجا دویدی مگه میشد عکس گرفت این چند تا نمونشه... اصلا حواستم به دوربین نبود در حال تماشای پرنده ها آخخخخ خوردم زمین یه گشتی توی چمنا بزنم وای خسته شدم به هیچ وجه به ما نگاه نکردی ولی یه خانمه اومد و بهم گفت میتونم از پسرتون یه عکس بگیرم ما هم گفتیم اگه میتونید آره اونم نگاه شما کرد و گفت علی کوچولو ببین منو شما هم به راحتی نگاش کردی و اونم عکسشو گرفت  حالا با ما چه دشمنی داشتی نمیدونم وای که چق...
28 خرداد 1393

خداحافظی با شیر

آخ جون الان گل پسرم 9 روزه که پاکه 9 خرداد جمعه شب بود که از بس خسته بودی بدون شیر خوابت برد و از اونجایی که یه مدتی بود که دیگه در طول روز شیر و باشیشه بهت نمیدادم فقط شیر پاستوریزه با لیوان نی دار میخوردی تصمیم گرفتم که دیگه همون آخر شبم که میخوای بخوابی یا حسابی سیر باشی و یا یه کم زودتر از اینکه بخوابی شیر بریزم توی لیوان تا بخوری و یه کم ورجه وورجه طبق عادت همیشه وبعد بزارمت روی پام تا بخوابی که خدا رو شکر همینم شد اصلا فکر نمیکردم که انقدر راحت باشه ولی ناگفته نماند که خودتم خیلی همکاری کردی عزیزم فقط تو این مدت مایعات زیاد بهت دادم البته هنوزم ادامه داره ولی میخوام به خاطر اینکه فقط به این لیوانت که نی داره وابسته نشی چند تا ...
18 خرداد 1393

یک روز کاری همراه با پدر

چند روز پیش یه کم مریض و بی حال بودم ظهر که بابایی اومد خونه ناهار خوردیم و شما هم هی میخواستی با من بازی کنی منم که اصلا حالم خوب نبود بابایی جور من و کشید و وقتی هم که میخواست بره سر کار شما رو با خودش برد هر چند خیلی کار داشت ولی به خاطر مامانی این کار و کرد دستش درد نکنه خیلی دوسش دارم   منم استراحت کردم  عصر که با بابا برگشتی انقدر خسته شده بودی و شیطونی کرده بودی که توی ماشین خوابت برده بود و بابا همینجوری بغلت کرد و آوردت توی خونه,شما هم تا2ساعت بعدش خواب بودی. این یکی عکسم یه روز انقدر بازی و بدو بدو کردی که خودت اینجوری خوابت برد ...
13 خرداد 1393